X
تبلیغات
دو همدم

دوشنبه یازدهم آذر 1387

آدرس وبلاگ من

این وبلاگ نتونست اون آرامشی رو که می خواستم بهم بده...  مدت هاست که توی وبلاگ دیگه ای دارم می نویسم، وبلاگی که دفتر خاطرات من شده اما از نوعی دیگر.... تمام دل نوشته هام در اون هست... اگه دوست داشتید سری به من بزنید...

http://shabe7.blogfa.com

 

فاطمه

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 8:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آذر 1387

کجائی ؟؟؟؟؟؟؟

کجائی فاطمه انگار از همدم بودن با من خسته شدی نم یدونی کسی توی این دنیا هست که بهت احتیاج داشته باشه ؟ فکر نمی کنی این شیوه که در پیش داری اشتباهه فکر نمی کنی این روش از مد افتاده ؟ فکر نمی کنی روشت اشتباه باشه ووقتش رسیده که عوضش کنی نه به خاطر خودت بلکه به خاطر دیگران به خاطر زندگی به خاطر هیچ تو را خدا تجدید نظر کن  مگه ما چند سال زنده هستیم آیا به این موضوع فکر کردی ؟ چقدر میخوای منزوی باشی ؟

تنهاعباس

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 9:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

نمیدونم

نمیدونم شیوه ارتباطی من اشتباهه یا اینکه مردمی که من باهاشون در ارتباطم مشکل دارند .میدونید چرا ؟ چون با هرکه دوست میشم  بعد از مدتی منو ترک میکنه وطلبکارم هم هست .در صورتیکه در تمام مدت رفاقت من از هیچ کوششی دریغ نکردم وتنها کاری که نکردم اینه که باهاشون ازدواج نکردم وگرنه همه کاری کردم .نمیدونم

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 13:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

چی بگم!!!

سلام عباس...

اون روز وقتی بهم تلفن کردی و گفتی که به وبلاگ سر بزنم، انتظار خوندن هر مطلبی رو داشتم اما با این حال وقتی این پست رو دیدم خیلی تعجب کردم.... این که چرا تعجب کردم مربوط میشه به چیزهایی که در فکرم می گذره!!...

 این که من احساس نداشته باشم واقعیت نداره، و یا این که هیچ چیزی از عشق و روابط عشقولانه ندونم ممکن نیست!!!... اما من در این موارد خیلی سخت گیرم و قید و بندهایی هست که جلوی من رو می گیره... بیشتر این قید و بندها هم حالت اعتقادی داره و به این سادگی ها فراموش نمیشه...

.....

....

چند روز پیش می خواستم ازت بپرسم که چرا تو با این همه بی توجهی های من هنوز هم ترکم نکردی.... البته کم توجهی هام به این خاطر نبوده که تو رو دلسرد کنم ... اما خوب........................ دلیل داشته!!!

خواسته من با آنچه که تو می خوای تفاوت داره، من از تنهایی ها دلگیرم، من واقعا عشق رو دوست دارم اما اونقدر مشکلات دارم که میشه گفت دارم زیر بارشون له می شم... من دوست داشتم تو کمکم کنی... دوست داشتم در لحظاتی که می خوام با کسی حرف بزنم و یا حتی براش گریه کنم، پیشم باشی....

می دونم خودم این اجازه رو بهت ندادم که بیشتر بشناسیم و یا ... اما همش به خاطر این بود که نمی خواستم دوستی ما با سکس و... قاطی بشه................

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 9:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

حال وحوای وبلاگ

موافقم حال وهوای وبلاگ عوض بشه اما چطوری ؟ هی من بنویسم وتو احتیاط به خرج بدی ؟ خودتو به من هم نشون ندی ؟نمی دونم می خوای با کی راحت باشی  ؟ نمی دونم واقعا احساس نداری ؟ واقعا دلت برای یه رابطه گرم وتب دار وعاشقانه تنگ نشده ؟ واقعا دلت نمی خواد یه سکس درست وحسابی با یکی داشته باشی ؟یه هم آغوشی گرم ودل انگیز که همه خستگی ها ودلتنگیها را از تنت به درد کنه ؟ راستی اصلا تمایل جنسی داری یا حسی نسبت به کسی احساس می کنی ؟ از داستانها وخیالپردازی های جنسی خوشت میاد ؟ از چی خوشت میاد ؟ چی دوست داری ؟به سایت آویزون سری بزن ونظرت را بهم بگو
نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 12:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

چرا نمی نویسی آقا عباس؟...

می خوای حال و هوای وبلاگ رو عوض کنیم؟

 

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 9:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

....

سلام عباس

...

امروز می خوام برات از خودم بگم، از خودی که خیلی وقت ها فراموشش می کنم!...

گاهی وقت ها زندگی اونقدر بهم فشار می آره که احساس می کنم دیگه نای موندن ندارم، اما به خاطر ایمانی که به خدا دارم هرگز دست به خودکشی نمی زنم، و هرگز به این مسئله فکر هم نمیکنم، فقط تحمل می کنم و منتظرم می مونم،...

عباس! من آدم های مختلفی رو برای دوستی امتحان کردم، دختر یا پسر، اما هیچ کدوم به درد دوستی نخوردن،... برای من سخته با کسایی دوستی کنم که فقط به خاطر نفع خودشون من رو بخوان و وقتی به کمک نیاز دارم تنهام بگذارند....

من تصمیم گرفتم دیگه به هیچ احدالناسی اعتماد نکنم.... اما کم کم دارم به تو اعتماد می کنم، ...

نمی تونم بگم چقدر کار و مسئولیت روی سرم هست و من چقدر برای انجام اونها وقت و انرژی نیاز دارم.....

چند روز قبل که نبودم از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد، حسابی خسته شدم، اما زیارت رو دوست داشتم، این تنها موقعیت برای مسافرت من بود، اونجا فهمیدم که خیلی ها به درد دوستی نمی خورن، و فهمیدم که تنها موندن خیلی بهتر از موندن با کسانیه که شخصیت آدم رو زیر سوال می برند...

خلاصه این که وقتی از مسافرت یک هفته ای برگشتم همه بهم گفتند که قیافه ام عوض شده، وقتی اومدم سر کار بهم گفتند که نورانی شدم!!... اما به نظر خودم دلیل همه اینها اینه که رنگم پریده!... البته چند روز قبل از مسافرتم این مشکل برام پیش اومده، یعنی مرتب فشارم می افته و بی حال میشم، و البته خیلی طول میکشه که دوباره سر حال بیام!!... دیروز نهایتا رفتم دکتر، اون فقط برایم قرص ویتامین نوشت و کمی پروپرانول،... نمی دونم چه مرگم شده، شاید هم تقصیر این همه فعالیتی است که انجام می دم، مدتهاست که کمبود خواب دارم ولی هرگز وقت برای جبرانش ندارم، خوب البته وقتی بمیرم به حد کافی می خوابم، پس عجله ای نیست!!!... درسته؟...

تنها سرمایه من مهربونیه و تنها امیدم خدا!....

****

راستی عکسی گذاشته بودی که می گفتی خیلی دوستش داری، اما من اصلا نتونستم اون رو ببینمش، لطفا یه طوری برام بذارش، خیلی دوست دارم ببینم چه طوریه!...

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 11:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم شهریور 1387

سلامی دوباره

سلام فاطمه خانوم خوبی عزیزم ؟ اول ببخشید که من از ماجرای شما اطلاعی نداشتم .دوم اینکه مطلب قبلی چند غلط املائی داشت که اصلاح کردم سوم اینکه مطلبی که می نویسی با فونت 3 بنویس چهارم اینکه من این حرفها را برای خجالت کشیدن شما ننوشتم .راستی فاطمه جان یکی دیگه از دخترهام قهر کرده وازم خواسته باهاش خداحافطی کنم .میدونی چرا ؟ چون انتظارش را داشتم که دوباره یکی دیگه خداحافظی کنه .مثل اینکه این مرض مسری وهمه گیره مردم تحمل محبت دیدن را ندارند به همین راحتی .یه فرزندی داشتم که اون مشکل دو جنسیتی داشت .من شروع کردم به روش درمانی که از طریق قانون جذب بیماری اون از بین بره وبهش گفتم برای اینکه بتونی شروع به درمان بطور متمرکز روی قسمت های بدنت کنی هرروز روی یکی از قسمت های بدنت کار کن واز روحت کمک بگیر تا درمان بشه واگه می خوای من هم حاضرم کمکت کنم .میتونی از هر قسمت بدنت که بخوای شروع کنی عکس بفرستی وبا هم روی اون قسمت متمرکز بشیم وشروع به انرژی درمانی کنیم .من هم تلاشمو می کنم .البته باید جلوی آئینه به خودت تلقین کنی که این کار انجام شدنی است وبه خاطر اینکه امکان سوء استفاده من وجود نداشته باشه عکسهاتو قسمت قسمت کن واز صورتت عکس نده من هم که به عنوان یه اسم مستعار تو را می شناسم ولی به جای تشکر وقدر دانی برای این که این همه مدت بهش روحیه دادم وامیدوارش کردم گفت که دیگه نمی خواد باهم رابط داشته باشیم والبته طلبکار هم هست واین قانون دوستهای منه که همه طلبکار من هستند ومن هم عادت کردم ولی باز هم عشق می ورزم .راستی فاطمه جان میدونی اون فاطمه خانوم هم ازم خواسته یه مطلب بلند بالا براش بنویسم که به نامزدش ثابت بشه که ما هیچ رابطه ای با هم نداشتیم (انگار ما داشتیم )ومن هم دوباره باید بزگواری می کردم برای تبرعه اون می نوشتم که ما رابطه نداشتیم تا اون بتونه راحت با نامزدش باشه واعتمادش را جلب کنه به چه قیمتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نامزدی که هنوز هیچی نشده خط دختره را دایورت کرده رو گوشی خودش ونمیذاره تو اینتر نت بره ونمیذاره با کسی رابطه داشته باشه ومی خواد استعداد ادبی دختره را نابود کنه .اجازه نوشتن هم بهش نداده به چه قیمتی ؟ فقط برای اینکه شوهرش بشه !!!!!!!! تازه برای اینکه شوهرش بشه باید تحت نظر باشه چون از همین حالا که هنوز نه به باره ونه به دار نباید خودش باشه بلکه باید مثل مرده باشه البته نه مثل مرده بلکه آنطور که مرد آینده اش می خواد . حالا دختره هم برای اینکه با من حرف زده آنهم با فاصله 700گیلومتر واگه آلان من ببینمش نمی شناسمش باید من اون را تبرعه کنم .می ترسم فردا بخوام تو را هم تبرعه کنم .اما من بی تفاوت به ابراز نظر دیگران وبه خاطر لذت همنشینی ورفاقتی که خودم در خودم می بینم دوست می شم وبا آدمها آنطور که خودم می خوام ومی فهمم وفکر می کنم خوبه رفتار می کنم نه آنطور که خودخواهی ومنیت به من حکم می کنه .منیت به من میگه گور پدر خانوم ها همه اونها بی معرفت اند وتا وقتی لازمت دارند ازت استفاده می کنند ووقتی هم لازمت نداشتند مثل یه کهنه کثیف دورت می اندازند اما من اونها را دو رنمی اندازم وهمیشه آماده هستم براشون دوست خوبی باشم وپدری درستکار ومشاوری امین وراهنمائی زخم خورده وامید دهنده وهیچ چیزی هم نمی خوام .من عشق را فهمیدم واین برام کافیه وامیدوارم می کنه .شاید در لحظه ای که بهت احتیاج زیاد داشتم بهت زنگ زدم وجواب ندادی نارحت شده باشم ولی فقط همون لحظه وادامه نداره وفوراٌ پذیرفتم که حتما مشکلی داره یا گوش را روی سایلنت گذاشته و متوجه تماسم نشده .انتظار زیادی ندارم که فدات شم فدات شم بشنوم یا جوری رفتار کنی که من می خوام .من فقط بهت گفتم دلم می خواد یه دوست داشته باشم که گرمم کنه وسرگرم بشم وبه من محبت کنه واین توقع را ندارم که شما حتما باید نقش اون دوست را بازی کنی بلکه چون دوست منی برات نوشتم که چه چیزهایی را دوست دارم شما اصلا خودت را ناراحت نکن وسعی نکن که همون بشی که من می خوام سعی کن خودت باشی وهرجور راحتی رفتار کن عزیزم امیدوارم خوشحال باشی موفق باشی تندرست باشی ممنون از اینکه به حرفها گوش میدی وصمیمانه جواب میدی تو دوست بی ریا وبا صداقتی هستی واین خیلی مهمه که اهل فریب نیستی ومن از یه دوست صادق هر حرف تلخی را با خوشحالی می پذیرم چون میدونم که اهل فریب نیست .آرزوی موفقیت برات دارم ومی بوسمت راستی قرار نبود یه عکس از خودت بذاری تو وبلاگ میتونستی عکس یه هنر پیشه بذاری  عزیزم من که به خاطر عکست تو را دوست ندارم وهیچ کسی را به خاطر عکش دوست ندارم  هرچند زیبائی منو گرم ومشتاق می کنه              دیگه تو این زمینه خوش قول باش اگه نمی تونی عکس خودتو بذاری عکس منو بذار (خنده ) 
نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 19:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

متاسفم

وای که چقدر خجالت کشیدم وقتی این پستت رو خوندم.... اول که عنوانش رو دیدم ترسیدم، گفتم شاید اونقدر از دستم عصبانی شدی که.... اما وقتی خوندم یه طورهایی ناراحت شدم.... و یه طورهایی خوشحال....
 

من اگه جوابت رو ندادم یک دلیل منطقی براش دارم، نه از اون منطق های کور!... نه... دلیل جواب ندادنم نامناسب بودن موقعیتم بود... و البته از بدشانسی موبایلم شارژ نداشت و هنوز هم نتونستم بخرم، نه می تونستم گوشی رو بردارم و معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه نمی تونم جواب بدم و نه می تونستم پیغامی بفرستم تا ناراحت نشی...

 

امروز ازت معذرت می خوام و البته می خوام بگم ممکنه باز هم چنین مشکلی پیش بیاد... و می دونم اونقدر مهربون هستی که نمی تونی ازم بخوای که به خاطر جواب دادن به تلفنت شاهد بدرفتاری های افراد خانواده ام باشم... وقتی که مجبورم باهات به زبانی متفاوت با زبان مادری حرف بزنم و این باعث میشه اونها فکر کنند من با کسی که مدتها قبل صحبت کرده بودم و از دستش آرزوی مرگ کرده بودم باز هم دارم صحبت می کنم، و من اونقدر جسارت ندارم که خصوصیات تو رو بهشون بگم و بهشون میگم که تو همون آدم مزاحمی که فکر میکنند نیستی اما نمی تونم جواب قانع کننده ای بهشون بدم و اینه که می افتم توی دردسر!...

 

ازت معذرت می خوام.... اما فقط زمانی که بیرون از خونه ام یا موقعیتش رو دارم می تونم جواب تلفنت رو بدم.... متاسفم...

فاطمه

 

نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 11:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

گل زیبا یا لجن

چند بار تماس گرفتم وجواب نداده فاطمه خانوم نمی دونم چرا ؟ من دوست دارم ارتباط با آدمها منو گرم کنه امید وار کنه دلگرم وخوشحال کنه سرگرم کنه واین باعث بشه که هردو طرف غصه هاشون فراموش بشه .دلم می خواد دوستی داشته باشم که از هرچه دلم خواست بی واهمه بهش بگم واز اینکه منو تحقیر کنه به خاطر علایقم ترسی نداشته باشم وهرجور حرفی را بتونم بهش بگم .گاهی وقت ها به خریت خودم بخندم گاهی وقت ها به خریت اون گاهی وقت ها اون گریه کنه ومن هم باهاش گریه کنم وگاهی هم من بگریم واون باهام همدمی کنه خلاصه رفیق باید رفیق باشه وبه رفیقش اعتماد کنه تا باعث بشه رفیق باشن من به همه اعتماد دارم وهرچه هم ضرر کنم باز هم اعتماد می کنم .خیلی ها را دوست داشتم وبهم خندیدند ولی برام مهم نیست من توانائی عشق ورزیدن را دارم واین برام کافیه .من می تونم بدترین آدمها را دوست داشته باشم حتی انهائیکه برادرم را کشتند وپدرم را وحتی آنها که جنایت کارند .همه اینها یه جور آدمند وآدمها متنوعند ومتفاوت .از سردی فاطمه وگرمی دیگران هم متعجب نیستم .اما دوست دارم فاطمه دلگرمم کنه خوشحالم کنه تشویقم کنه باهام بگه باهام بخنده وباهام گریه کنه .من باهاش میگم وباهاش می خندم باهاش می گریم اگه باهام نخنده اگه باهام گریه نکنه .عشق من یه طرفه یه طرفهاست وتوانائی خودم در دوست داشتن برام مهمه تازه به این حس رسیدم که دیگران را دوست داشته باشم بی توقع وبی چشم داشت وشاد شادم ودوست دارم این شادی را به دیگران بدم تا شادی در من جریان پیدا کنه واز هستی به طرف من روانه بشه ومن مجرای شادی باشم . دلم می خواد در آغوشت بگیرم گرمت کنم باهات یکی بشم عریان عریان روحم وجسمم را با تو در میان بگذارم وتو روح وجسمم را عریان ببینی وخوبی ها وبدیهایم را به تو بنامایانم اگه دوست داشتی وخوشت اومد باهم باشیم واگه دیدی که من بوی تعفن ونفرت میدم سراغم نیایی وباهام نباشی ودوستم نداشته باشی اما من اگه تو بوی لجن هم بدی دوست دارم به هر حال لجن هم خاصیت خودش را داره لجن هم یه چیزی داره من می تونم اونو دوست بدارم
نوشته شده توسط عباس وفاطمه در 9:20 |  لینک ثابت   •