دوشنبه یازدهم آذر 1387
آدرس وبلاگ من
فاطمه
شنبه دوم آذر 1387
کجائی ؟؟؟؟؟؟؟
کجائی فاطمه انگار از همدم بودن با من خسته شدی نم یدونی کسی توی این دنیا هست که بهت احتیاج داشته باشه ؟ فکر نمی کنی این شیوه که در پیش داری اشتباهه فکر نمی کنی این روش از مد افتاده ؟ فکر نمی کنی روشت اشتباه باشه ووقتش رسیده که عوضش کنی نه به خاطر خودت بلکه به خاطر دیگران به خاطر زندگی به خاطر هیچ تو را خدا تجدید نظر کن مگه ما چند سال زنده هستیم آیا به این موضوع فکر کردی ؟ چقدر میخوای منزوی باشی ؟
تنهاعباس
دوشنبه بیستم آبان 1387
نمیدونم
نمیدونم شیوه ارتباطی من اشتباهه یا اینکه مردمی که من باهاشون در ارتباطم مشکل دارند .میدونید چرا ؟ چون با هرکه دوست میشم بعد از مدتی منو ترک میکنه وطلبکارم هم هست .در صورتیکه در تمام مدت رفاقت من از هیچ کوششی دریغ نکردم وتنها کاری که نکردم اینه که باهاشون ازدواج نکردم وگرنه همه کاری کردم .نمیدونم
شنبه بیستم مهر 1387
چی بگم!!!
اون روز وقتی بهم تلفن کردی و گفتی که به وبلاگ سر بزنم، انتظار خوندن هر مطلبی رو داشتم اما با این حال وقتی این پست رو دیدم خیلی تعجب کردم.... این که چرا تعجب کردم مربوط میشه به چیزهایی که در فکرم می گذره!!...
این که من احساس نداشته باشم واقعیت نداره، و یا این که هیچ چیزی از عشق و روابط عشقولانه ندونم ممکن نیست!!!... اما من در این موارد خیلی سخت گیرم و قید و بندهایی هست که جلوی من رو می گیره... بیشتر این قید و بندها هم حالت اعتقادی داره و به این سادگی ها فراموش نمیشه...
.....
....
چند روز پیش می خواستم ازت بپرسم که چرا تو با این همه بی توجهی های من هنوز هم ترکم نکردی.... البته کم توجهی هام به این خاطر نبوده که تو رو دلسرد کنم ... اما خوب........................ دلیل داشته!!!
خواسته من با آنچه که تو می خوای تفاوت داره، من از تنهایی ها دلگیرم، من واقعا عشق رو دوست دارم اما اونقدر مشکلات دارم که میشه گفت دارم زیر بارشون له می شم... من دوست داشتم تو کمکم کنی... دوست داشتم در لحظاتی که می خوام با کسی حرف بزنم و یا حتی براش گریه کنم، پیشم باشی....
می دونم خودم این اجازه رو بهت ندادم که بیشتر بشناسیم و یا ... اما همش به خاطر این بود که نمی خواستم دوستی ما با سکس و... قاطی بشه................
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
حال وحوای وبلاگ
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
می خوای حال و هوای وبلاگ رو عوض کنیم؟
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
....
...
امروز می خوام برات از خودم بگم، از خودی که خیلی وقت ها فراموشش می کنم!...
گاهی وقت ها زندگی اونقدر بهم فشار می آره که احساس می کنم دیگه نای موندن ندارم، اما به خاطر ایمانی که به خدا دارم هرگز دست به خودکشی نمی زنم، و هرگز به این مسئله فکر هم نمیکنم، فقط تحمل می کنم و منتظرم می مونم،...
عباس! من آدم های مختلفی رو برای دوستی امتحان کردم، دختر یا پسر، اما هیچ کدوم به درد دوستی نخوردن،... برای من سخته با کسایی دوستی کنم که فقط به خاطر نفع خودشون من رو بخوان و وقتی به کمک نیاز دارم تنهام بگذارند....
من تصمیم گرفتم دیگه به هیچ احدالناسی اعتماد نکنم.... اما کم کم دارم به تو اعتماد می کنم، ...
نمی تونم بگم چقدر کار و مسئولیت روی سرم هست و من چقدر برای انجام اونها وقت و انرژی نیاز دارم.....
چند روز قبل که نبودم از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد، حسابی خسته شدم، اما زیارت رو دوست داشتم، این تنها موقعیت برای مسافرت من بود، اونجا فهمیدم که خیلی ها به درد دوستی نمی خورن، و فهمیدم که تنها موندن خیلی بهتر از موندن با کسانیه که شخصیت آدم رو زیر سوال می برند...
خلاصه این که وقتی از مسافرت یک هفته ای برگشتم همه بهم گفتند که قیافه ام عوض شده، وقتی اومدم سر کار بهم گفتند که نورانی شدم!!... اما به نظر خودم دلیل همه اینها اینه که رنگم پریده!... البته چند روز قبل از مسافرتم این مشکل برام پیش اومده، یعنی مرتب فشارم می افته و بی حال میشم، و البته خیلی طول میکشه که دوباره سر حال بیام!!... دیروز نهایتا رفتم دکتر، اون فقط برایم قرص ویتامین نوشت و کمی پروپرانول،... نمی دونم چه مرگم شده، شاید هم تقصیر این همه فعالیتی است که انجام می دم، مدتهاست که کمبود خواب دارم ولی هرگز وقت برای جبرانش ندارم، خوب البته وقتی بمیرم به حد کافی می خوابم، پس عجله ای نیست!!!... درسته؟...
تنها سرمایه من مهربونیه و تنها امیدم خدا!....
****
راستی عکسی گذاشته بودی که می گفتی خیلی دوستش داری، اما من اصلا نتونستم اون رو ببینمش، لطفا یه طوری برام بذارش، خیلی دوست دارم ببینم چه طوریه!...
سه شنبه پنجم شهریور 1387
سلامی دوباره
شنبه دوم شهریور 1387
متاسفم
من اگه جوابت رو ندادم یک دلیل منطقی براش دارم، نه از اون منطق های کور!... نه... دلیل جواب ندادنم نامناسب بودن موقعیتم بود... و البته از بدشانسی موبایلم شارژ نداشت و هنوز هم نتونستم بخرم، نه می تونستم گوشی رو بردارم و معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه نمی تونم جواب بدم و نه می تونستم پیغامی بفرستم تا ناراحت نشی...
امروز ازت معذرت می خوام و البته می خوام بگم ممکنه باز هم چنین مشکلی پیش بیاد... و می دونم اونقدر مهربون هستی که نمی تونی ازم بخوای که به خاطر جواب دادن به تلفنت شاهد بدرفتاری های افراد خانواده ام باشم... وقتی که مجبورم باهات به زبانی متفاوت با زبان مادری حرف بزنم و این باعث میشه اونها فکر کنند من با کسی که مدتها قبل صحبت کرده بودم و از دستش آرزوی مرگ کرده بودم باز هم دارم صحبت می کنم، و من اونقدر جسارت ندارم که خصوصیات تو رو بهشون بگم و بهشون میگم که تو همون آدم مزاحمی که فکر میکنند نیستی اما نمی تونم جواب قانع کننده ای بهشون بدم و اینه که می افتم توی دردسر!...
ازت معذرت می خوام.... اما فقط زمانی که بیرون از خونه ام یا موقعیتش رو دارم می تونم جواب تلفنت رو بدم.... متاسفم...
فاطمه

